آنچه در این مقاله میخوانید [پنهانسازی]
تا به حال شده در اوج شلوغیِ زندگی، وقتی همه چیز طبق برنامه پیش میرود، ناگهان حسی شبیه به «غربت» تمام وجودتان را بگیرد؟ عکسی از خودتان را ببینید و حس کنید آن زنِ توی عکس، با تمام لبخندها و موفقیتهایش، برایتان غریبه است؟
حقیقت این است که بسیاری از ما زنان مدرن، در حال زندگی کردنِ نسخهای از خودمان هستیم که جامعه، خانواده یا فرهنگ به ما «دیکته» کرده است. ما یاد گرفتهایم چطور دختر خوب، همسر فداکار یا مدیر مقتدری باشیم، اما در این میان، یک نفر گم شده است: «خودِ واقعی ما». این نوشتار، دعوتی است برای پیدا کردن آن قطعهی گمشده.
وقتی از گم شدن «خود» حرف میزنیم، دقیقاً منظورمان چیست؟
در روانشناسی تحلیلی یونگ، مفهومی وجود دارد به نام «آرکتایپ» یا کهنالگو.
اگر بخواهم این اصطلاح را برای زندگی روزمره ساده کنم، باید بگویم آرکتایپها مثل «قابلیت های پنهان» یا «سیستمعاملهای روان» هستند. تصور کنید درون هر زن، چندین شخصیت یا اسطوره زندگی میکنند؛ یکی عاشق یادگیری است (آتنا)، یکی به دنبال خلق زیبایی است (آفرودیت)، یکی غریزهی مادری و حمایتگری دارد (دیمیتر) و دیگری به دنبال استقلال و رهایی است (آرتمیس).
مشکل از جایی شروع میشود که ما فقط به یکی از این قابلیت ها اجازه میدهیم فرمان زندگی را به دست بگیرد و بقیه را در زیرزمینِ روانمان حبس میکنیم. آن وقت است که دچار تضاد، خستگی مفرط و بحران معنا میشویم.
اما چرا باید وقت بگذاریم و این اسطورههای درونی را بشناسیم؟
آیا این فقط یک بازی ذهنی است؟ خیر؛ این شناخت سه ضرورت حیاتی در زندگی ما دارد:
- پایان دادن به جنگ داخلی: وقتی شما نمیدانید چرا همزمان هم دلتان میخواهد در خانه بمانید و آرامش داشته باشید و هم دلتان میخواهد در اجتماع بجنگید، مدام خودتان را قضاوت میکنید. شناخت این الگوها به شما میگوید که این تضاد نیست، بلکه حضور دو نیازِ متفاوتِ کهن الگویی در درون شماست.
شناخت، قضاوت را از بین میبرد و صلح را جایگزین میکند.
- شکستن طلسم تکرار: چرا مدام در روابط عاطفی با آدمهای مشابه روبرو میشوید؟ چرا همیشه در پروژههای کاری در یک نقطه مشخص شکست میخورید؟ چون الگوهای ناخودآگاه (آرکتایپهای سایه) در حال تکرار سناریوی خود هستند. تا زمانی که این کدها را نشناسید، محکوم به تکرار آنها هستید.
- بازیابی انرژی حیاتی: سرکوب کردن هر بخش از وجودمان (مثلاً سرکوب کردن بخش خلاق یا بخش مقتدر) انرژی زیادی از ما میگیرد. وقتی به این بخشها اجازه حضور میدهید، ناگهان حس میکنید زندهتر و پرانرژیتر شدهاید.
سه گامِ عملی برای عبور از نقشهای تحمیلی به سمت اصالت
این مسیر یک فرآیند گامبهگام است:
گام اول:
- مشاهدهگری فعال: ما یاد میگیریم که از دور به رفتار خودمان نگاه کنیم. به جای اینکه بگوییم «من عصبی هستم»، میگوییم «بخشی از من (شاید آرکتایپِ آسیبدیدهام) الان احساس خشم میکند». این فاصله گرفتن، اولین قدم برای آزادی از نقش های تحمیلی است.
گام دوم:
- رمزگشایی از داستان شخصی: ما با هم داستانهای اساطیری را میخوانیم، نه برای سرگرمی، بلکه برای اینکه ببینیم داستانِ زندگی ما شبیه به کدام قهرمان است. کجای داستان گیر کردهایم؟ کجای مسیر را اشتباه رفتهایم؟ و …
گام سوم:
- تعادلبخشی: یاد میگیریم چطور به بخشهای نادیده گرفته شده، فضا بدهیم. اگر سالها فقط «زنِ منطقی» بودهایم، حالا وقت آن است که به «زنِ احساسی» درونمان هم خوشآمد بگوییم و تعادل بین این دو بخش را برقرار کنیم.
مسیر خودشناسی، مسیری برای رسیدن به «کمال» و بینقص بودن نیست. ما به دنبال «اصالت» هستیم؛ یعنی جرأتِ اینکه خودمان باشیم، با تمام تاریکی ها و روشنی هایمان .
من، نازنین چوبینه، در این مسیر به عنوان یک جستوجوگر در کنار شما هستم تا با هم، از میانِ نقشهای تحمیلی، راهی به سوی خود اصیلمان پیدا کنیم .
شاید لازم است از خودت بپرسی :
اگر همین حالا به تصویرِ زن و پازلِ ناتمامش نگاه کنید، فکر میکنید آن قطعهی خالی در وجود شما چه نام دارد؟
(آزادی؟ آرامش؟ قدرت؟ یا شاید… خلاقیت؟) نام این قطعه ی گمشده را بنویسید.



